خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

گاهی اوقات  زندگی مثل یه رودخونه میمونه .. تورو با خودش میبره و این وسط مهم نیست چقدر دست و پا بزنی و شنا کنی … آخرشم خسته میشی و خودتو میسپری دست موج آب .. هر طرف رفت رفت !

این قشنگ مثل موقع هایی میمونه که توی یه شرایط بحرانیه زندگی قرار داری و هی داری با جملات و تفکرات مثبت روحیه خودت رو حفظ میکنی , اما آخرش میفهمی مهم نیست چقدر تلاش کردی .. هنوز اوضاع مثل قبله !! خیلی سخته ببینی چندین ساله داری خودت رو گول میزنی تا به یه جایگاهی برسی .. بعد  یکی که تا دیروز به اندازه آدامس فروش سرکوچتون  هم قبولش نداشتی اونجا وایساده و داره برات دست تکون میده !!

یه مطلب میخوندم چندوقت پیش , توی فیس بوک هم گذاشتمش . راجب حس خوشبختی و رضایت از » الآن » بود . در همین لحظه ! نه اینکه بگی بعد از اینکه فلان اتفاق و فلان اتفاق افتاد من خوشبختم , خوش بختی توی همین لحظه ها جاریه ! .. متن قشنگی بود اما هرکاری میکنم نمیتونم بهش نزدیک شم . هرچقدر امکانات و پول و اینا داشته باشی تا وقتی احساس کنی خود واقعیت نیستی حس خوشبختی نداری ! یا لا اقل من که اینطوریم !

گاهی اوقات احساس میکنم توی قفس شیشه ای قرار دارم که چهارتا اسباب بازی هم ریختن جلوم تا حواسم پرت شه و بیرون رو نگاه نکنم , اما مبینیم بیرون قفس چه خبره .. میبینم کسایی رو که توی بند نیستن اما من مجبورم سر جام بشینم و واسه افراد بیرون فقط لبخند بزنم . نمیدونم حسم رو خوب رسوندم یا نه .. به قول سیاوش قمیشی : فرقی نداره وقتی ندونیو نبینی .. غصت میگیره وقتی میدونیو میبینی …

============

متاسفم واسه خودم و خانوادمو و امثال خودم … من که شبا از عذاب وجدان خوابم نمیبره .. ماها که ادعای حقوق حیوانات و اینا میکنیم بعد واسه اینکه بگیم حیوونارو دوست داریم یکیشو تو خونمون اسیر میکنیم … اونم چی ؟ پرنده !! به قول یه آدم خوب ! میگفت برای کشتن یه پرنده نمیخواد یه سیخ تو قلبش فرو کنی ( من خیلی خشنش کردما !!) فقط کافیه بالهاشو قیچی کنی ! بغض گلومو میگیره وقتی میبینم واسه بیرون اومدن از قفسش یه عالمه شیرین کاری میکنه و میپره اینور اونور میره .. بعد اگه محلش ندی یه غم خاصی میشینه تو چشماش و ساکت میشه !!

غصم میشه وقتی از بی جفتی رو میاره به من و میاد دور پام میپیچه و غذاش رو برام میاره تو دهنش که مثلا بهم محبت کرده باشه ….

غصم میشه وقتی میبینم میره جلو آیینه و نمیفهمه این که جلوشه خودشه ! بعد شروع میکنه 2 ساعت جلو آیینه با خودش حرف زدن !

وقتی به مامان میگم براش یه جفت بخر میگه من نمیتونم تمیز کنم جفتشونو .. وقتی به بابا میگم میگه پول ندارم ! خیلی دلت میسوزه میفروشیمش !

نمیدونم .. کاسکو حیوونیه که فوق العاده به صاحبش دل میبنده .. میترسم بدمش بره از اینی که هست بدتر شه ! اما هرچی هست هرموقع آهنگ پرنده های قفسیه سیاوش رو گوش میدم نمیتونم جلوی اشکام رو بگیرم و عذاب وجدانم از اونی که هست فوق العاده بیشتر میشه ! ..

در هر صورت اینا که ادعای دین میکنن بی تفاوتن ! درسته من به خیلی چیز ها اعتقاد ندارم اما » قلب » که دارم ! توی مکتب فکریه من این عمل گناهه .. حالا هرکی هیچی میخواد بگه بگه !

پرنده های قفسی …. عادت دارن به بی کسی

عمرشونو بی هم نفس…. کز میکنن کنج قفس

نمیدونن سفر چیه …. عاشق در به در کیه

هر کی بریزه شادونه …. فکر میکنن خداشونه

یه عمره بی حبینن …. با آسمون غریبن

اینهمه نعمت اما ….همیشه بی نصیبن ...

هزار راه نرفته !

چند وقتی بود خیلی تو فکر آینده و اینا بودم .. یعنی حال رو گذاشته بودم توی جیب کوچیکم و همش به آینده فکر میکردم …. از تک تک لحظات «حال » استفاده میکردم تا به آینده فکر کنم .. هی مسنتد راز رو میخوندم و انرژی میگرفتم …خیلی امید وار بودم … خیلی هم حس خوبی داشتم !

تا اینکه امروز سر کلاس زبان بحث از بیل گیتس به شانس و بعدش تناسخ و راز و اینجور چیزا رسید .. یعنی 1 ساعت  فقط بحث ازاد بود بازم وقت کم اومد !! من از رویا پردازی و تفکر به آینده خیلی طرفداری میکردم .. ام استادمون راز رو مسخره میدونست .. کلا به این چیزا اعتقاد نداشت ! اولش مقاومت میکردم اما بعدش واقعا دیدم تفکراتش خیلی از من منطقی تره .. و باز هم سر دوراهی قرار گرفتم !!

میگفت فیلم راز و کلا قانونش مسخرست چون شعارش اینه : » به هر چیزی که فکر کنی و اونو از ته دلت بخوای کائنات جذبش میکنه  » یعنی نیومده بگه باید قد موهای سرت تلاش کنی تا به هدفت برسی .. گفته کائنات برات جذب میکنه .. حالا باید تلاش هم بکنی .. یعنی اول رویا پردازی مهمه بعد تلاش . و این اشتباهه !!! میگفت تویی که میگی لحظه لحظتو داری به آینده فکر میکنی و میگی اگه رویاپردازی رو ازم بگیرن داغون میشم خیلی ادم ضعیفی هستی ! ( حالا نه با همین ادبیات !! )  .. مثلا اگه تو الان از صبح تا شب بشینی فکر کنی که در 5  سال آینده میخوای چجوری زندگی کنی .. و با حرف های دکتر آزمندیان و اینا هم به این باور رسیدی که میتونی به هرچی میخوای برسی . حالا فکر کن این 5 سال تموم شه و تو به اون آینده ای که میخوای نرسیدی … فکر کن چقدرررر داغون میشی .. احساس میکنی بهترین سال های زندگیت حروم رویا پردازی هایی شد که شایداز 100 تا فقط به 3 تاشون رسیدی !!! و افسردگی ای که از اون راه باشه درمانش خیلی سخت تر از افسردگی های دیگست …

و اینکه میگفت مثلا راز میگه همه آدم ها در دقیقه میتونن 10 تا فکر مختلف بکنن .. خب خودت از همینجاش بفهم دروغه چون من از کجا میدونم تو تو دقیقه چند تا فکر میتونی بکنی ؟؟ شاید تو بتونی 100 تا فکر بکنی ! اصلا ذهن چیزی نیست که بتونی براش محدودیتی قائل باشی !

حرفاش خیلی منطقی بود ..تازه از دوراهی قبلی اومده بودم بیرون ! وارد یکی دیگه شدم !!!اما با این وجود اتفاقاتی میفته توی زندگی که با شانس هم نمیشه براشون دلیل آورد …نمیدونم کدوم رو باور کنم … سردرگمی خیلی بده …

احساس میکنم زندگیم این شکلی شده ! :

http://www.innerstrengthforlife.com/images/pics/ist2_4100731_life_s_journey.jpg

Some Changes

چند وقتیه خیلی عوض شدم …  خیلی ها !! یعنی اصلا هرکی که دور و برمه هم این حرف رومیزنه ….مثلا دارم میگم  :

من از ناخون بلند کردن خوشم نمیومد .. الان مدرسه باید به زور ناخون گیر بده دستم بگه یا ناخونتو میگیری یا نمیزاریم بری سر کلاس ! .. یا مثلا از لاک زدن بدم میومد , در حدی که توی عروسی ها هم لاک نمیزدم اما لان فقط ملاحظه ی مدرست ! ….از عکس گرفتن بدم می اومد الان تو فکرمه برم آتلیه یه عالمه عکس بگیرم … قانع بودم اما الان نیستم … سعیده ای که همه حرفاش رو تو وبش میزد الان دفتر خاطرات داره …. حلیم دوست نداشتم الان عاشق حلیمم !!!! احساساتی بودم الان بیشتر منطقیم … عینکم همیشه یا نیم فریم بوده یا بدون فریم الان میخوام برم یهعینک بگیرم قد یه خربزه فریم مشکی داشته باشه ! ….. و هزاران هزار تغییر دیگه ! چون همه اینا یهو اتفاق افتاده خیلی تعجب همه رو بر انگیخته !!! تعجب

اما هنوز بین یه دنیایی میان این دو تا گیر کردم ! نمیدونم وارد کدومشون بشم !!

=====

دیروز یکی از معلم هامون که معاون شده بود برای خودش جایگزین گذاشت .. یه معلم فوق العاده باکلاس ! و اینکه خیلی هم خوب درس میداد … خودش میگفت واسه PHD رفته خارج از کشور اونجا 2-3 سال زندگی کرده … هنوز هم ازدواج نکرده … یعنی دقیقا شخصیتی که من تحسین میکنم خیال باطل شاید رفتم باهاش صحبت کردم .. از برنامه هام براش گفتم و ازش راهنمایی خواستم ! کی میدونه شاید کار خدا بوده که یه همچین شخصی رو من دیدم ! شاید اصلا باید برم و ازش راهنمایی بخوام  !

====

دو سه روز پیش همه بچه های مدرسه یه امتحان همگانی داشتن .. از همه دروس .. منم شبش پای کامپیوتر بودم حدودای ساعت 5 صبح خوابیدم .. یعنی چشمام باز نمیشداااااا ! هیپنوتیزم وحشتناک خوابم میومد … هیچی هم درس نخونده بودم.. زبان شروع کردم به نقش بازی کردن که آی سرم خیلی درد میکنه .. حالت تهوع دارم و اینا ! بهم یه آب جوش دادن گفتن برو توی اتاق بهداشت بخور و زود برگرد سر جلسه امتحان .. حالا اتاق بهداشت ما هم که فقط شامل یه تخت دو ظبقست که روی هر طبقه یه بالش و پتوی نرم و گرم چشمک زن وجود داره نیشخند منم که پرررو .. بالش رو کشیدم پایین تر و راحت خوابیدم  فقط دیگه جرئت پتو کشیدن رو خودم رو نداشتم ! .. یه مقداری گذشت و من داشتم خواب میدیدم و دستام یخ کرده بود که دیدم یهو یه کسی اومد دستای منو گرفت تو دستش که گرم کنشون .. بعد میگه :»  دخترم … عزیزم … برو یه کم بالاتر بخواب اینجا کمرت درد میگیره !!! «   منم خودمو لوس کردم زدم به اون راه که مثلا نشنیدم ! اومد خواست یه پتو بندازه روم که چشمم رو باز کردم دیدم همون معاون تا دیروز بد اخلاقمونه !! بد که دید من دارم نگاش میکنم گفت » آخ آخ ببخش عزیزم نمیخواستم بیدارت کنم !! «  اینم قیامه من در اون لحظه :  speechless.gif : 22 par 24 pixels. بعد من پاشدم صورتم رو بشورم این معاونه فکر کرد میخوام برم سر کلاس .. گفت اوکی اگه دیدی حالت بد شد بازم برگرد !!! :دی

خلاصه رفتم سر جلسه .. دیدم مراقبمون عوض شده .. یه مراقب اومده بیخیییییییییییال !!!! بعدش کلا همه پاسخ نامه رو از روی یکی از بچه زرنگ های کلاس نوشتم !!

زنگ بعدشم مشقمو ننوشته بودم .. یکی از دوستام اومده میگه سعیده جون تو استراحت کن من برات مینویسم !! من من دوباره این شکلیم : speechless.gif : 22 par 24 pixels.

عینک

Nice Dreams

چقدر حس خوبیه با آرامش کامل بشینی توی اتاقت که بعد از چندین ماه بالاخره توسط مامان گلت تمیزو تزئین شده  , آهنگ مورد علاقت رو بزاری پخش شه و از نور کم چراغ خوابت لذت ببری و بدونی بعد از مدت ها دیگه  نمیخواد ساعت 6:30 صبح پاشی …. چقدر رخت خواب مرتب انرژی مثبت داره ! ! حالا توی همین فضای آروم و قشنگ راجب تمام رویاهات فکر کنی .. رویا هایی که یه سری آدم بد بیرون از سرت میخوان ازت بدزدنشون … اما تو دور سرت رو یه عالمه سیم خاردار کشیدی تا هیچ دست کثیفی نتونه پاکی رویاهات رو از بین ببره و اونا ازت بدزده ..

چرا که تمام «تو» ی الانت رو رویاهاتن که تشکیل میدن .. حالا یا رویا های دیروزت بودن که امروز بهشون دست پیدا کردی , یا رویا هایی برای آیندت که به نوعی میشه بهش » امید » هم گفت … پس انسان ها بدون رویاها و هدف هاشون فقط مثل یه مرده متحرک میمونن  …

این آدم بد ها که رویاهات رو ازت میگیرن کاری کمتر از قتل انجام ندادن ! حتی بدتره ! به قول پائولو : Don’t place your dreams in the hands of those whom can destroy them.

یا : Fight for your dreams, and your dreams will fight for you

پس از همین جا میگم .. آهای ادم های بد ! آهای اونایی که وقتی راجب رویاهام حرف میزنم بهم میخندین … همتون برین گمشین … ! روهایا های من بالاتر از اونین که بخوان بازیچه دست شما ها بشن ! با تمام قوا و توان وجودم برای رسیدن بهشون تلاش میکنم و بهشون میرسم .. چون که من خدارو پشت سرم دارم .. فقط وقتی تمام این راه رو رفتم بالا از اونجا یه نگاه به پایین  میکنم و میخوام بدونین که اونجا نوبت منه بهتون بخندم … من به همتون یه خنده بدهکارم !! قول میدم بهتون برش گردونم !! زیاد طول نمیکشه … اندکی صبر سحر نزدیک است …

http://www.alkalima.com/images/08-02/spiritual_wayfarer.jpg

===

پ.ن= بالاخره شهلا هم اعدام شد ! با اینکه کلا با اعدام مخالفم اما این یکی حقش بود ! بس که پررو بازی در آورد ! حالا من نمیدونم نقش ناصر محمد خانی این وسط چی شد ؟؟ مثلا بی گناهه ؟؟ اون بود که از اول با شهلا دوست شد دیگه ! گناه اصلی رو که اون کرد ! به خدا اگه زنه اینکارو کرده بود تاحالا 100 باره سنگسار کرده بودنش ! اینم از قانون مملکت ما ! کلا هیچ چیزش کامل نیست ! …

چرت و پرت !

خیلی بده آدم توی زندگی احساس کنه » خود واقعیش » نیست ! مثل یه عروسک خیمه شب بازی میمونه که دارن حرکتش میدن .. کسی اهمیت نمیده دل این عروسک به این حرکات راضیه یا نه ! و اگه این عروسک به خوبی ای که اونا میخوان حرکت نکنه میندازنش دور ! .. زندگی منم یه چیز تو این مایه ها شده ! از زندگی توی ایران متنفرم ! تمام تلاشم رو میکنم به از اینجا برم ! این «من واقعی » نیست .. !

==

همیشه از کلاس زبان فراری بودم .. مخصوصا که یک ترم رفتم کانون زبان ایران ! .. اصلا از زبان هم داشت بدم میومد ! خلاصه تا الان هرچی یاد گرفتم توسط همین فیلم ها و سریال های امریکاییه . یعنی اسپیکینگم عالیه اما رایتینگ رو حرفشم نزنین نیشخند

اما از اونجایی که قصد تلپ شدن پیش برادر رو دارم واسه ی دانشگاه  , ثبت نام کردم یکی از آموزشگاه های خوب کرج .. اصلا دلم روشن نبود همچنان بدم میومد .. آسانسور هم خراب بود و باید 5 تا طبقه رو با پله میرفتیم  ! پدر پام در اومد تا تموم شد ! … خلاصه وارد کلاس که شدم لبخند گرم استاد و دانش اموزا یه انرژی خوبی بهم داد .. خلاصه گفت ما توی Pre Ielts روی اسپیکینگ بیشتر کار میکنیم … یعنی تمام طول کلاس در عین درس دادن خنده و شوخی بود .. تماما انرژی مثبت ! عاشق استادمونم … ماچ

==

میگم چقدر خوبه معلم بگه امتحان میگیرم .. بعد ما بپیچونیمش امتحان نگیره .. و  چقدر حال بیشتری میده وقتی تو هم دیروزش هیچی نخونده بودی .. ! اینجا هستش که باید به شانس خودت لبخند بزنی عینک

پ.ن = کی گفته همیشه آپ ها باید یه معنی خاصی داشته باشه یا طولانی باشه ؟ ایندفعه دوست داشتم اینطوری آپ کنم زبان

We All Have the Same Rights

دیشب دوباره رفتیم این پرنده فروشی دوست بابام .. پاتوق جدیدمون ! همیشه وقتی داخل میشدم اینقدر سرم با پرنده ها و سگ های خوشگلش گرم میشد که اصلا به حیوون های دیگه نگاه هم نمیکردم !.. دیشب برای اولین بار تـوی این مدت فهمیدم پشت تموم قفس ها اینا یه جای شیشه ایه بزرگه که توش مرغ و خروس نگه میدارن .. جاشون خیلی کثیف بود .. حتی شیشه هه اینقدر کثیف بود که به زور میشد دیدشون .. اما اینا عین خیالشونم نبود ! فقط یه سرشون رو زمین بود دنبال دونه میگشتن واسه خوردن … اصلا فکر نمیکردن حقشون اینه که آزاد و رها باشن .. حداقلش اینه که واسه آزادی تلاش کنن ! .. واقعا که حیوانات خیلی منو یاد خودمون میندازن .. بعضی از آدما توی زندگیشون عین همین مرغه میمونن .. فقط میخورن تا بمیرن ! نه هدفی .. نه فکری .. ! فقط زنده موندن .. به هر قیمتی !

البته نیمدونم .. فکر کنم اینطوری خیلی بهتره .. وقتی قراره تا آخر عمرشون تو قفس بمونن تا واسه یه مهمونی اعیونی (!) 4 تاشون رو بکشن … آخرشم میرن پشت سر صاحب خونه حرف میزنن و میگن دیدی غذاش فلان بود ؟ دیدی خونش چجوری بود ؟ .. ! آدم واقعا میمونه ..

از مرغا بگذریم .. یه قسمت بود پرنده هایی که به هر دلیلی صاحبشون نمیخواستتش رو نگه میداشتن … یکی همه پر هاشو کنده بود .. یکی یه چشمش کور بود .. یک تا تزدیکش میرفتی از روی ترس یه صدایی از خودش در میارود .. یهو دیدم کاسکوی داییم هم اونجاست !! یعنی همینطوری موندم .. ! تعجب میدونستم پرهاشو کنده اما فکر میکردم هنوز پیش خودشون نگهش میدارن … یعنی این پرنده افسررررررده شده بودا ! این از من خیلی بدش میومد قبلا .. کلا منو میدید هی وحشی میشد .. اما وقتی منو دید شروع کرد سوت زدن .. سرشو آورد جلو براش ناز کنم .. یعنی بیچاره خوشحال بود یه آشنا دیده ! .. رفتم پیش صاحبش گفت که آره ..  آقا » احمد » اینو آورده اینجا .. اینم که میبینی لاغر شده واسه اینه که قهر کرده و دوروزه هیچی نخورده ! .. همینشکلی داشتم باهاش حرف میزدم دیدم یه پسر 22-23 ساله رفته سراغ یکی از این کاسکو های افسرده داره میترسونش که خودش و دوستش بخندن.. یعنی انگار یه تیغ برداشت دارن مغز من رو به 10 قسمت مساوی تقسیم میکنن ! اینقدر اعصابم خورد شد … ! اما هیچی نگفتم بهشون … فقط توی مغازه گریم گرفت .. ! نگران

چقدر ظلم ؟ بس نیست ؟ حیوون بدبخت میومد جیغ میکشید خودشو میچسبوند به در قفس که بیاد بیرون .. صاحبش میگفت این پررو شده .. یه دونه میزدش که دیگه جیغ نزنه ! … چقدر وحشی گری واقعا ؟؟ آیا خود تو پررو نشدی ؟ خدا انسان ها و حیوانات رو آفرید تا کنار هم زندگی کنن .. نه اینکه یکی بر دیگری چیره شه !

 

http://satyar.ir/gallery/images/1167564826/camel4.jpg

http://www.animal-rights.co.za/ChickenSlaughter.jpg

 

بابا اوکی .. به اینا کمک نمیکنین ! ایراد نداره .. این بیچاره هارو ببینین .. اینا چه گناهی کردن ؟ بعد واسه من غزه غزه میکنن !!

هر 3 ثانیه یه کودک توی آفریقا داره از دست میره .. واقعا خدا دنیا رو اینطوری بهمون تحویل داد ؟ یا این ماییم که با جاه طلبی و ها و قدرت خواهی هامون اینجا رو به گند کشیدیم ؟

 

http://nreusch.files.wordpress.com/2009/03/starving-african-children-aids.jpg?w=500

http://www.caputo-children-fund.org/hungry-african-children.jpg

 

واقعا که چقدر از واژه انسان فاصله گرفتیم … !

 

پ.ن 1 = الان حدود 1 هفتست گیاه خوارم … خیلی سخته هاااااا !!!! یعنی من دیگه میزارم همه کباب بخورن خودم میرم چایی میخورم  و اینشکی میشم خوشمزه خلاصه مامانم اولش خیلی گیر بود که من واست غذا درست نمیکنم و اینا .. اما دیگه دید من همه این یک هفته رو یا چایی خوردم یا نون یا سالاد ! دیگه واسه من غذای مخصوص درست میکنه از خود راضی امروز هم خودش اومده میگه سعیده راست میگی ها .. اصلا خوب نیست آدم گوشت بخوره .. میخوام دیگه اکثر غذا هارو از این به بعد گیاه خواری درست کنم ! اگه بابات راضی بود که کلا دیگه گوشت نمیخریدیم ! و من کلی خوشحال شدم که تونستم روش تاثیر بزارم عینک

پ.ن 2 = درخواست ویزا دادیم که برای عید بریم پیش داداشم .. اما الان خیلی ویزا سخت میدن .. تورو خدا دعا کنین ..خیلی بهش نیاز دارم … من که دلم خیلی روشنه …خیال باطل

از بچگی توی خانواده ما همه افراد کتاب زیاد میخوندن .. یعنی یادمه حتی موقع هایی بود که همه افراد خانواده کتاب مورد علاقشون رو میخوندن و خونه ساکت ساکت میشد ..

به همین دلیل من از بچگی عادت کردم یه قسمتی از وقت آزادم رو حتما به کتاب خوندن اختصاص بدم .  تا الان کتاب های زیادی خوندم و راضی بودم اما از 2 سال پیش , از وقتی شروع به خوندن کتاب های پائولو کوئیلو کردم همه چیز فرق کرد .. فهمیدم بیخودی وقتم رو روی کتاب های مسخره ای میزاشتم میخوندم که هیچ فایده ای نداشتن .. کلا پائولو مسیر زندگی من رو تغییر داد , به نحوی که واقعا هیچکس نمیتونست .. بنابر این الان یه جورایی بهش عادت کردم و اگه مدت زیادی باشه که نخونمشون 100% افسردگی میگیرم .. نمیدونم شاید اینم نشونه ضعف منه ! در هرصورت هر چند وقت یک بار باید برم باید برم حتی کتاب های تکراریش رو یه ورقی بزنم تا آروم شم !

حالا همین حس رو هم نسبت به برادرم که همش دعوا میکنیم و گیس همو میکشیم و اینا دارم ! یعنی اون رو هم زیاد نبینم بد جور آشفته میشم .. که الان حدود 1 هفته میشه که رفته !

برنامه هایی داشتم برای این جند روز تعطیلی .. خیلی خوشحال بودم روز اول .. الان که روز آخره حاضرم هر کاری بکنم که دیگه تعطیلات اینطوری نخوره بهمون !! با وجود اینکه فردا که بریم مدرسه اوج امتحاناته اما از بیکاری و خونه نشستن خیلی بهتره .. وقتی میشینم خونه همش پای کامپیوترم .. همش پای نت ! و همیشه وقتی توی اینترنت زیاده روی میکنم احساس افسردگی بهم دست میده ! … اما نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم تعجب دقیقا مثل یه معتادی که خودش میدونه اگه مواد مصرف کنه بدبخت میشه … یه جورایی مرگ و بدبختی خودش رو با دست خودش خریده .. اما انگار اون لحظه ی مصرف مغزش از کار می افته و تازه بعدش میفهمه چیکار کرده منتظر

خلاصه جدیدا حالم خیلی بده .. کسایی که منو میشناسن از عادت زیاد خواب دیدن من خبر دارن ! .. یعنی نه تنها هر شب .. بلکه اگه همین الان هم چشمم رو ببندم و خوابم ببره خواب میبینم .. !! حالا خوب یا بدش بستگی به حال روحیم داره … جدیدا هربار که چشمم رو میبندم که بخوابم کابوس میبینم … دلم میخواد هنوز دوران دبستانم بود که وقتی مامانم میگفت شب کابوس دیده و ناراحته من میگفتم مگه طاووس دیدن تو خواب اشکال داره ؟! .. و همیشه دعا میکردم منم یه بار طاووس ببینم چشمک

نمیدونم دردم چیه واقعا !؟ …. زیاده روی در اینترنت … حجم زیاد درس ها و امتحانات .. کمبود کتاب های پائولو تو زندگیم یا نبود برادرم  ؟!!!! ….

احساسات ناقص من !

داستم وبلاگ یکی از دوستای اینترنتیم رو میخوندم , راجب پرندش که به تازگی مرده بود یک عالمه نوشته بود … متنش اینقدر با احساس بود که هیمنطوری میخوندم و اشک میریختم ..

یاد بچگی های خودم افتادم .. وقتی برمیگردم به سال های گذشته و خودم رو از دور نگاه میکنم میبینم گاهی شاید واقعا خودم رو نمیشناسم .. و به این رسیدم که برای خودشناسی باید رفتار های خودت رو از جنبه های مختلف در چشم دیگران ببینی … ممکنه سال ها به خودت چیزی یا خصوصیتی رو اینقدر به خودت تحمیل کنی که  خودت هم باورش کنی .. حتی اگه دروغ باشه !

مرگ هایی رو که از زمان بچگی باهاشون درگیر بودم رو بیاد آوردم .. مرگ مادر بزرگم , مرگ مادر مادر بزرگم و  مرگ عموم که البته خیلی بچه بودم .. اما به هر حال یادم میاد !

موقع مرگ مادر بزرگم ناراحت بودم … اشک هم ریختم اما نه خیلی .. خب به هر حال هرکی یه روز میاد و میره و ما هم اصلا رابطمون نزدیک نبود ! اون اشک هایی رو هم که ریختم به خاطر مامان خودم بود بیشتر !

مرگ عموم رو هم که خیلی بچه بودم .. پس قاعدتا خیلی فرقی نداشته برام ..

و اما مرگ مادر مادر بزرگم . من نه تنها ناراحت نبودم ! بلکه کلی هم خوشحال شدم ! برای اینکه حدود 100 یا نمیدونم 120 سالش بود . حافظش رو از دست داده بود . بد اخلاق بود . زحمت زیاد داشت بیچاره … بچه هاش هم همش دعوا میکردن و دوست نداشتن ازش نگه داری کنن ! .. واقعا خیلی سخته برای یه پیرزن به اون سن که مطمئنا خیلی زحمت بچه هاشو کشیده و بعد حالا اینا بخوان اینطوری کنن ! .. پس واقعا با مرگ عزتش بیشتر شد …

ااما حالا توی همون سن .. مرگ هایی که واسه ی حیواناتم پیش اومده بود رو یه نگاه کردم .. !! .. یادمه یه بار حدودا 5-6 سالم بود . با دوچرخه از روی شکم جوجه مرغمون تو حیاط رد شدم !.. شیکمش ترک خورد ! نگران .. خدا میدونه من چقدر جیغ زدم ! چقدر گریه کردم .. هنوزم که هنوزه عذاب وجدان دارم و یادش می افتم حالم بد میشه …

یا یکی از کبوترامون چشمش داشت کور میشد .. یا چه عشقی با داداشم میرفتیم بهش پماد میزدیم .. یه مفدار بعد از اینکه خوب شد یه جوجویه کاکل به سر ! هم به دنیا اوردن .. قشنگ وقتی این جوجوهه بزرگ شد و واسه خودش پرواز میکرد از خوشحالی گریه میکردم ! .. انگار من دارم پرواز میکنم !

یه بار هم ماهی عیدم مرده بود .. الان فیلماش هست .. تمام عید این تنگش بغلم بود و زاااااااار میزدم !!

مثلا خونه قبلیه تهرانمون حیاطش قشنگ به قبرستون بود .. ! از هر توع حیوونی میخواستین توش چال کرده بودیم .. یه سری گنج هم داشتیم توش تازه نیشخند

از اون موقع اینطوری بودم .. الانشم همینم ! بدون هیچ تغییر ! مثلا همین چند روز پیش توی حیاط مدرسه جنازه یه قمری یا همون یا کریم بود .. من که فقط با دوستام نشسته بودم کتارش هی نازش میکردم !! آخرشم بیل (توی مدرسمون بنایی داریم ) یه کارگره رو برداشتم یواشکی , یه جای خوب پیدا کردیم توی باغچه که توی سایه هم بود .. قشنگ قبر کندم و اینو توش چال کردم .. با دوستام هم یه سنگ قبر خوب واسش ساختیم گذاشتم روش زبان

یا مثلا الان اصلا نمیتونم تصور کنم کاسکومون بخواد بمیره !!! وااای نه !! اگه بره تمام زندگیم نابود میشه … اگه تمام شادی خانواده رو هم با خودش میبره  , الان فقط کاسکوئه که باعث میشه خونه ما اینقدر شاد باشه.. اونه که  توی اوج ناراحتی من یهو یه چیزی میگه و من از خنده روده بر میشم .. به خاطر اونه که من سعی میکنم بیشتر توی خونه باشم و بهش برسم ( که این خونه موندن باعث بهتر شدن روابط خانوادگیمون هم شده ) و خلاصه بگم اونه که زندگی رو رونق میده ! شاید تصورش برای شما ها سخت باشه اما من پایه تمام شادی ها و آرزو هام رو همین پرنده کوچولو گذاشتم که با رفتنش مسیر زندگیم رو تغییر خواهد داد .. کاسکو جونم هیچ وقت از پیشمون نرو  ماچ

دارم میگم هنوز هم همون آدم عجیب غریبم که اکثرا حیوانات رو به انسان ها ترجیح میده .. ! دیگه خودم رو میشناسم.. این منم , سعیده , دختری با احساسات ناقص !!

اینم عکسی از این شیطون خان در بغل برادرم ابرو

نینی ما !

اینجا هم عشقم داره به اون یکی عشقم بوس میده !

اینجا هم زیاد ازش عکس گرفتم فکر کرده خبریه حالا ! قیافه گرفته واسه دوربین قلب

عشق

همیشه یه سری تفاوت هایی با دخترای هم سن و سالم داشتم .. نمیدونم چرا .. کلا طرز تفکراتمون فرق میکنه .. چه از لحاظ مذهبی ,  عاطفی و اجتماعی .

بزرگترین فرقی که با اکثر دخترا ( نه فقط هم سن سال ) دارم تو همین مقوله عشق و ایناست . الان دوستای مدرسم همه از کتاب خوندن بیزار بودن .. با اصرار ها و تعریفات من عشق به کتاب خوانی درشون گل کرد ! امروز دیدم دست هرکدومشون یه رمانه به اسم ها چمیدونم … عذاب عشق , نیمه گمشده , آفتاب عشق و از این جور اسما !! خیلی هم دارن با شوق و ذوق میخوننش ! یعنی من از این کتابا متنفرم !!! مگه رمان های عشقی خیلی معروف , مثل رمئو و جولیت .. لیلی و مجنون و اینا .. اینا رو دوست دارم اما از عذاب عشق و این جور مزخرفات رو قبول ندارم .

گذشت و یه زنگ مشاور اومد سر کلاسمون راجب همین چیز ها بحث کرد .. من تنها دختری بودم که معتقد بود عشق وجود نداره !! من باور دارم فقط توی عشق های زمینی عشق مادر به فرزند واقعیه و بس !! حالا مشاوره برگشته میگه نه عشق وجود داره ! اما توی 16 سالگی اتفاق نمی افته ! میگم خب عزیز من اگه عشق وجود داشته باشه پس سن نمیشناسه که !

بعد روانشناسه اومده میگه تو افسرده ای سعیده جان ! میگم خانوم من افسرده نیستم . واقع بینم ! خلاصه بحثی داشتیم دیگه ..

آخه میبینی 2 نفر ازدواج میکنن .. یارو هی زیر گوش زنش میخونه عاشقتم , عاشقتم … بعد 10 سال میفهمی یه زن دیگه هم داره به سلامتی !

ازدواج نتیجه علاقه شدید دو نفر به همه  .. علاقه شدید با عشق فرق میکنه !

والا اینم نظریه برا خودش دیگه , حالا یا من اشتباه میکنم یا اونا !

این اختلاف نظر در زمینه های مذهبی هم کم نیست …. جالبه اما ..باعث میشه زندگیم خیلی کلیشه نباشه … همیشه یه نظر مخالف با نظر جمع دارم  :دی

پ.ن بی ربط : چقـــــــــــــــــــــدر احساس خوبیه بدونی فردا همه بچه هاتون باید امتحان بدن اما تو نه تنها نمیری مدرسه  , بلکه بلند میشی میری خرید و میای خونه میشینی به ریششون (واقعا معلمامون ریش دارن !)  میخندی ..  :D

امروز رفته بودیم تهران خونه پدربزرگم .. خونه دو طبقست و یکی از دایی هام برای اینکه پدر بزرگم تنها نباشه رفتن دارن طبقه بالا زندگی میکنن  … ===>  بنابراین دیدن پدربزرگ = دیدن دایی وزن دایی که عاشقشونم !ابرو

این پایین رو میخونین فک نکنین اینجا رو با فشن شو اشتباه گرفتما .. !! خنده .. میخوام نتیجه گیری کنم ازش …

خلاصه رفتیم و دیدم خود زنه توی خونه یه روسری بلند مشکی پوشیده .. یه مانتو بلند توسی .. یه چادر مشکی .. و البته یه جوری هم روگرفته بود که فقط یه مثلث از صورتش پیدا بود !!

شرح حال خود دایی : شلوار پارچه ایه مشکی با یه بلیز آستین بلند مشکی .

شرح حال دختر دایی 9 ساله = یه مانتو تا زانو … جوراب … یه مقنعه که تا کمرش میومد .. یه چادر گلگلی کش دار … این بچه هم فقط از صورتش یه مثلث پیدا بود !! فقط یه ذره باز تر از مامانش رو گرفته بود …

خانواده ما :

من : یه شلوار لی از این مدل یه کوچولو پاره ها  … مانتو سفید .. شال آبی … و یه چادر که به احترام پدربزرگ پوشیده بودم ..

خواهرم : شلوار لی روشن .. مانتو صورتی .. شال سفید .. و باز هم یه چادر به احترام پدربزرگ ..

مامانم : مانتو قهوه ای .. روسری کرم … چادر !

خلاصه نشستیم و داداشم هی شوخی میکرد ما هممون میخندیدیم .. بچه ها هم اونور با هم بازی میکردن و بلند بلند میخندیدن .. ما هم از شادی اونا شاد میشدیم که یهو زن دایی رفت توی اتاق و بچش رو همچین دعوا کرد که چرا بلند میخندی ؟؟!! زشته .. دختر نباید اینطوری بخنده ؟!؟! ( با عصبانیت و اخم بخونین !)

خلاصه وقت شام شد … من که چادر رو کرده بودم شنل زبان این دختر بی چاره دستش رو از زیر چادر میاورد بیرون غذا میخورد که دستش یه وقت پیدا نشه ! (دقت کنین مانتو آستین بلند تنش بود !)

و بدترین قسمت که منو قشنگ متحول کرد : !

داشتم خداحافظی میکردم کفش میپوشیدم که یه کوچولو از موهای دختره اومد بیرون .. باباش موهاشو گرفت کشید گفت ببین موت اومده بیرون .. با همین روز قیامت آویزونت میکنن !!!! و موهای بچشو به زور کرد تو ! …

جای تامل داره واقعا .. !! متفکر من این آدمو میشناسم .. میدونم این تا 3 سال پیش هرکاااااری بگین کرده بوده … حالا بچشو داره اینطوری بزرگ میکنه !

نمیدونم واقعا این بچه در آینده چه تصوری از خدا توی ذهنش نقش میبنده ! .. نمیدونم آیا خدایی رو که یه بچه 9 ساله رو از موهاش آویزون میکنه رو دوست خواهد داشت یا نه ! نمیدونم چه حسی پیدا میکنه وقتی میبینه همبازی هاش لباس های تیتیش مامانی میپوشن و موهاشونو خرگوشی میبندن چه حسی بهش دست میده … ! تنها چیزی که میدونم اینه که آینده این بچه دوراه  بیشتر نداره … : 1 – یا همینطوری خشک مذهب باقی میمونه وتبدیل میشه به یه موجود عقده ای و افسرده که عین همین بلاهارو سر بچه خودش میاره … 2 – یا اینکه وقتی بزرگ تر شه یهو بر علیه تمام این حصار های زندگیش شورش میکنه و از پدر مادرش متنفر میشه و بر ضد اسلام و مسلمین دست به هر کاری میزنه … !!

الله اعلم !! … منتظر

تنیجه گیری از حرف های بالا : صد رحمت به خانواده خودم بابا ! دیگه اینقدر ازشون شکایت نمیکنم !!

پ.ن 1 = بعد همه میگن چرا از فامیلاتون بدت میاد !!

پ.ن 2 = این آهنگه رو تازه شنیدم .. خیلی دوسمش دارم .. خواستین دانلود کنینش …

پ.ن3 = ما نه تنها خونه خودمونو باغ وحش کردیم .. کم کم داریم فامیل رو باغ وحش میکنیم نیشخند .. خواهرم اینا که رفتن یه کاسکو خریدن امروز .. زیر پای این یکی داییم هم نشستم بره پرنده ای , چرنده ای چیزی بخره .. خونه بدون حیوون که اسمش خونه نیست !! … دِهه !! مشغول تلفن

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.