داستم وبلاگ یکی از دوستای اینترنتیم رو میخوندم , راجب پرندش که به تازگی مرده بود یک عالمه نوشته بود … متنش اینقدر با احساس بود که هیمنطوری میخوندم و اشک میریختم ..
یاد بچگی های خودم افتادم .. وقتی برمیگردم به سال های گذشته و خودم رو از دور نگاه میکنم میبینم گاهی شاید واقعا خودم رو نمیشناسم .. و به این رسیدم که برای خودشناسی باید رفتار های خودت رو از جنبه های مختلف در چشم دیگران ببینی … ممکنه سال ها به خودت چیزی یا خصوصیتی رو اینقدر به خودت تحمیل کنی که خودت هم باورش کنی .. حتی اگه دروغ باشه !
مرگ هایی رو که از زمان بچگی باهاشون درگیر بودم رو بیاد آوردم .. مرگ مادر بزرگم , مرگ مادر مادر بزرگم و مرگ عموم که البته خیلی بچه بودم .. اما به هر حال یادم میاد !
موقع مرگ مادر بزرگم ناراحت بودم … اشک هم ریختم اما نه خیلی .. خب به هر حال هرکی یه روز میاد و میره و ما هم اصلا رابطمون نزدیک نبود ! اون اشک هایی رو هم که ریختم به خاطر مامان خودم بود بیشتر !
مرگ عموم رو هم که خیلی بچه بودم .. پس قاعدتا خیلی فرقی نداشته برام ..
و اما مرگ مادر مادر بزرگم . من نه تنها ناراحت نبودم ! بلکه کلی هم خوشحال شدم ! برای اینکه حدود 100 یا نمیدونم 120 سالش بود . حافظش رو از دست داده بود . بد اخلاق بود . زحمت زیاد داشت بیچاره … بچه هاش هم همش دعوا میکردن و دوست نداشتن ازش نگه داری کنن ! .. واقعا خیلی سخته برای یه پیرزن به اون سن که مطمئنا خیلی زحمت بچه هاشو کشیده و بعد حالا اینا بخوان اینطوری کنن ! .. پس واقعا با مرگ عزتش بیشتر شد …
ااما حالا توی همون سن .. مرگ هایی که واسه ی حیواناتم پیش اومده بود رو یه نگاه کردم .. !! .. یادمه یه بار حدودا 5-6 سالم بود . با دوچرخه از روی شکم جوجه مرغمون تو حیاط رد شدم !.. شیکمش ترک خورد !
.. خدا میدونه من چقدر جیغ زدم ! چقدر گریه کردم .. هنوزم که هنوزه عذاب وجدان دارم و یادش می افتم حالم بد میشه …
یا یکی از کبوترامون چشمش داشت کور میشد .. یا چه عشقی با داداشم میرفتیم بهش پماد میزدیم .. یه مفدار بعد از اینکه خوب شد یه جوجویه کاکل به سر ! هم به دنیا اوردن .. قشنگ وقتی این جوجوهه بزرگ شد و واسه خودش پرواز میکرد از خوشحالی گریه میکردم ! .. انگار من دارم پرواز میکنم !
یه بار هم ماهی عیدم مرده بود .. الان فیلماش هست .. تمام عید این تنگش بغلم بود و زاااااااار میزدم !!
مثلا خونه قبلیه تهرانمون حیاطش قشنگ به قبرستون بود .. ! از هر توع حیوونی میخواستین توش چال کرده بودیم .. یه سری گنج هم داشتیم توش تازه 
از اون موقع اینطوری بودم .. الانشم همینم ! بدون هیچ تغییر ! مثلا همین چند روز پیش توی حیاط مدرسه جنازه یه قمری یا همون یا کریم بود .. من که فقط با دوستام نشسته بودم کتارش هی نازش میکردم !! آخرشم بیل (توی مدرسمون بنایی داریم ) یه کارگره رو برداشتم یواشکی , یه جای خوب پیدا کردیم توی باغچه که توی سایه هم بود .. قشنگ قبر کندم و اینو توش چال کردم .. با دوستام هم یه سنگ قبر خوب واسش ساختیم گذاشتم روش 
یا مثلا الان اصلا نمیتونم تصور کنم کاسکومون بخواد بمیره !!! وااای نه !! اگه بره تمام زندگیم نابود میشه … اگه تمام شادی خانواده رو هم با خودش میبره , الان فقط کاسکوئه که باعث میشه خونه ما اینقدر شاد باشه.. اونه که توی اوج ناراحتی من یهو یه چیزی میگه و من از خنده روده بر میشم .. به خاطر اونه که من سعی میکنم بیشتر توی خونه باشم و بهش برسم ( که این خونه موندن باعث بهتر شدن روابط خانوادگیمون هم شده ) و خلاصه بگم اونه که زندگی رو رونق میده ! شاید تصورش برای شما ها سخت باشه اما من پایه تمام شادی ها و آرزو هام رو همین پرنده کوچولو گذاشتم که با رفتنش مسیر زندگیم رو تغییر خواهد داد .. کاسکو جونم هیچ وقت از پیشمون نرو 
دارم میگم هنوز هم همون آدم عجیب غریبم که اکثرا حیوانات رو به انسان ها ترجیح میده .. ! دیگه خودم رو میشناسم.. این منم , سعیده , دختری با احساسات ناقص !!
اینم عکسی از این شیطون خان در بغل برادرم 
اینجا هم عشقم داره به اون یکی عشقم بوس میده !
اینجا هم زیاد ازش عکس گرفتم فکر کرده خبریه حالا ! قیافه گرفته واسه دوربین 



.. میخوام نتیجه گیری کنم ازش …
من این آدمو میشناسم .. میدونم این تا 3 سال پیش هرکاااااری بگین کرده بوده … حالا بچشو داره اینطوری بزرگ میکنه !

در اتاق رو محکم میبندم و به سمت تختم میرم .. اینجا دو راه داره : 1- یا کتاب میخونم , 2- یا فیلم میبینم … یعنی سخت ترین امتحانا رو هم داشته باشم این ساعت های شب فقط مخصوص خوش گذرونی خودمه ! تا حدودای 3 بیدارم … ساعت 3 هم با چشمایی قرمز نمیفهمم چطوری خوابم میبره …