خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

احساسات ناقص من !

داستم وبلاگ یکی از دوستای اینترنتیم رو میخوندم , راجب پرندش که به تازگی مرده بود یک عالمه نوشته بود … متنش اینقدر با احساس بود که هیمنطوری میخوندم و اشک میریختم ..

یاد بچگی های خودم افتادم .. وقتی برمیگردم به سال های گذشته و خودم رو از دور نگاه میکنم میبینم گاهی شاید واقعا خودم رو نمیشناسم .. و به این رسیدم که برای خودشناسی باید رفتار های خودت رو از جنبه های مختلف در چشم دیگران ببینی … ممکنه سال ها به خودت چیزی یا خصوصیتی رو اینقدر به خودت تحمیل کنی که  خودت هم باورش کنی .. حتی اگه دروغ باشه !

مرگ هایی رو که از زمان بچگی باهاشون درگیر بودم رو بیاد آوردم .. مرگ مادر بزرگم , مرگ مادر مادر بزرگم و  مرگ عموم که البته خیلی بچه بودم .. اما به هر حال یادم میاد !

موقع مرگ مادر بزرگم ناراحت بودم … اشک هم ریختم اما نه خیلی .. خب به هر حال هرکی یه روز میاد و میره و ما هم اصلا رابطمون نزدیک نبود ! اون اشک هایی رو هم که ریختم به خاطر مامان خودم بود بیشتر !

مرگ عموم رو هم که خیلی بچه بودم .. پس قاعدتا خیلی فرقی نداشته برام ..

و اما مرگ مادر مادر بزرگم . من نه تنها ناراحت نبودم ! بلکه کلی هم خوشحال شدم ! برای اینکه حدود 100 یا نمیدونم 120 سالش بود . حافظش رو از دست داده بود . بد اخلاق بود . زحمت زیاد داشت بیچاره … بچه هاش هم همش دعوا میکردن و دوست نداشتن ازش نگه داری کنن ! .. واقعا خیلی سخته برای یه پیرزن به اون سن که مطمئنا خیلی زحمت بچه هاشو کشیده و بعد حالا اینا بخوان اینطوری کنن ! .. پس واقعا با مرگ عزتش بیشتر شد …

ااما حالا توی همون سن .. مرگ هایی که واسه ی حیواناتم پیش اومده بود رو یه نگاه کردم .. !! .. یادمه یه بار حدودا 5-6 سالم بود . با دوچرخه از روی شکم جوجه مرغمون تو حیاط رد شدم !.. شیکمش ترک خورد ! نگران .. خدا میدونه من چقدر جیغ زدم ! چقدر گریه کردم .. هنوزم که هنوزه عذاب وجدان دارم و یادش می افتم حالم بد میشه …

یا یکی از کبوترامون چشمش داشت کور میشد .. یا چه عشقی با داداشم میرفتیم بهش پماد میزدیم .. یه مفدار بعد از اینکه خوب شد یه جوجویه کاکل به سر ! هم به دنیا اوردن .. قشنگ وقتی این جوجوهه بزرگ شد و واسه خودش پرواز میکرد از خوشحالی گریه میکردم ! .. انگار من دارم پرواز میکنم !

یه بار هم ماهی عیدم مرده بود .. الان فیلماش هست .. تمام عید این تنگش بغلم بود و زاااااااار میزدم !!

مثلا خونه قبلیه تهرانمون حیاطش قشنگ به قبرستون بود .. ! از هر توع حیوونی میخواستین توش چال کرده بودیم .. یه سری گنج هم داشتیم توش تازه نیشخند

از اون موقع اینطوری بودم .. الانشم همینم ! بدون هیچ تغییر ! مثلا همین چند روز پیش توی حیاط مدرسه جنازه یه قمری یا همون یا کریم بود .. من که فقط با دوستام نشسته بودم کتارش هی نازش میکردم !! آخرشم بیل (توی مدرسمون بنایی داریم ) یه کارگره رو برداشتم یواشکی , یه جای خوب پیدا کردیم توی باغچه که توی سایه هم بود .. قشنگ قبر کندم و اینو توش چال کردم .. با دوستام هم یه سنگ قبر خوب واسش ساختیم گذاشتم روش زبان

یا مثلا الان اصلا نمیتونم تصور کنم کاسکومون بخواد بمیره !!! وااای نه !! اگه بره تمام زندگیم نابود میشه … اگه تمام شادی خانواده رو هم با خودش میبره  , الان فقط کاسکوئه که باعث میشه خونه ما اینقدر شاد باشه.. اونه که  توی اوج ناراحتی من یهو یه چیزی میگه و من از خنده روده بر میشم .. به خاطر اونه که من سعی میکنم بیشتر توی خونه باشم و بهش برسم ( که این خونه موندن باعث بهتر شدن روابط خانوادگیمون هم شده ) و خلاصه بگم اونه که زندگی رو رونق میده ! شاید تصورش برای شما ها سخت باشه اما من پایه تمام شادی ها و آرزو هام رو همین پرنده کوچولو گذاشتم که با رفتنش مسیر زندگیم رو تغییر خواهد داد .. کاسکو جونم هیچ وقت از پیشمون نرو  ماچ

دارم میگم هنوز هم همون آدم عجیب غریبم که اکثرا حیوانات رو به انسان ها ترجیح میده .. ! دیگه خودم رو میشناسم.. این منم , سعیده , دختری با احساسات ناقص !!

اینم عکسی از این شیطون خان در بغل برادرم ابرو

نینی ما !

اینجا هم عشقم داره به اون یکی عشقم بوس میده !

اینجا هم زیاد ازش عکس گرفتم فکر کرده خبریه حالا ! قیافه گرفته واسه دوربین قلب

عشق

همیشه یه سری تفاوت هایی با دخترای هم سن و سالم داشتم .. نمیدونم چرا .. کلا طرز تفکراتمون فرق میکنه .. چه از لحاظ مذهبی ,  عاطفی و اجتماعی .

بزرگترین فرقی که با اکثر دخترا ( نه فقط هم سن سال ) دارم تو همین مقوله عشق و ایناست . الان دوستای مدرسم همه از کتاب خوندن بیزار بودن .. با اصرار ها و تعریفات من عشق به کتاب خوانی درشون گل کرد ! امروز دیدم دست هرکدومشون یه رمانه به اسم ها چمیدونم … عذاب عشق , نیمه گمشده , آفتاب عشق و از این جور اسما !! خیلی هم دارن با شوق و ذوق میخوننش ! یعنی من از این کتابا متنفرم !!! مگه رمان های عشقی خیلی معروف , مثل رمئو و جولیت .. لیلی و مجنون و اینا .. اینا رو دوست دارم اما از عذاب عشق و این جور مزخرفات رو قبول ندارم .

گذشت و یه زنگ مشاور اومد سر کلاسمون راجب همین چیز ها بحث کرد .. من تنها دختری بودم که معتقد بود عشق وجود نداره !! من باور دارم فقط توی عشق های زمینی عشق مادر به فرزند واقعیه و بس !! حالا مشاوره برگشته میگه نه عشق وجود داره ! اما توی 16 سالگی اتفاق نمی افته ! میگم خب عزیز من اگه عشق وجود داشته باشه پس سن نمیشناسه که !

بعد روانشناسه اومده میگه تو افسرده ای سعیده جان ! میگم خانوم من افسرده نیستم . واقع بینم ! خلاصه بحثی داشتیم دیگه ..

آخه میبینی 2 نفر ازدواج میکنن .. یارو هی زیر گوش زنش میخونه عاشقتم , عاشقتم … بعد 10 سال میفهمی یه زن دیگه هم داره به سلامتی !

ازدواج نتیجه علاقه شدید دو نفر به همه  .. علاقه شدید با عشق فرق میکنه !

والا اینم نظریه برا خودش دیگه , حالا یا من اشتباه میکنم یا اونا !

این اختلاف نظر در زمینه های مذهبی هم کم نیست …. جالبه اما ..باعث میشه زندگیم خیلی کلیشه نباشه … همیشه یه نظر مخالف با نظر جمع دارم  :دی

پ.ن بی ربط : چقـــــــــــــــــــــدر احساس خوبیه بدونی فردا همه بچه هاتون باید امتحان بدن اما تو نه تنها نمیری مدرسه  , بلکه بلند میشی میری خرید و میای خونه میشینی به ریششون (واقعا معلمامون ریش دارن !)  میخندی ..  :D

امروز رفته بودیم تهران خونه پدربزرگم .. خونه دو طبقست و یکی از دایی هام برای اینکه پدر بزرگم تنها نباشه رفتن دارن طبقه بالا زندگی میکنن  … ===>  بنابراین دیدن پدربزرگ = دیدن دایی وزن دایی که عاشقشونم !ابرو

این پایین رو میخونین فک نکنین اینجا رو با فشن شو اشتباه گرفتما .. !! خنده .. میخوام نتیجه گیری کنم ازش …

خلاصه رفتیم و دیدم خود زنه توی خونه یه روسری بلند مشکی پوشیده .. یه مانتو بلند توسی .. یه چادر مشکی .. و البته یه جوری هم روگرفته بود که فقط یه مثلث از صورتش پیدا بود !!

شرح حال خود دایی : شلوار پارچه ایه مشکی با یه بلیز آستین بلند مشکی .

شرح حال دختر دایی 9 ساله = یه مانتو تا زانو … جوراب … یه مقنعه که تا کمرش میومد .. یه چادر گلگلی کش دار … این بچه هم فقط از صورتش یه مثلث پیدا بود !! فقط یه ذره باز تر از مامانش رو گرفته بود …

خانواده ما :

من : یه شلوار لی از این مدل یه کوچولو پاره ها  … مانتو سفید .. شال آبی … و یه چادر که به احترام پدربزرگ پوشیده بودم ..

خواهرم : شلوار لی روشن .. مانتو صورتی .. شال سفید .. و باز هم یه چادر به احترام پدربزرگ ..

مامانم : مانتو قهوه ای .. روسری کرم … چادر !

خلاصه نشستیم و داداشم هی شوخی میکرد ما هممون میخندیدیم .. بچه ها هم اونور با هم بازی میکردن و بلند بلند میخندیدن .. ما هم از شادی اونا شاد میشدیم که یهو زن دایی رفت توی اتاق و بچش رو همچین دعوا کرد که چرا بلند میخندی ؟؟!! زشته .. دختر نباید اینطوری بخنده ؟!؟! ( با عصبانیت و اخم بخونین !)

خلاصه وقت شام شد … من که چادر رو کرده بودم شنل زبان این دختر بی چاره دستش رو از زیر چادر میاورد بیرون غذا میخورد که دستش یه وقت پیدا نشه ! (دقت کنین مانتو آستین بلند تنش بود !)

و بدترین قسمت که منو قشنگ متحول کرد : !

داشتم خداحافظی میکردم کفش میپوشیدم که یه کوچولو از موهای دختره اومد بیرون .. باباش موهاشو گرفت کشید گفت ببین موت اومده بیرون .. با همین روز قیامت آویزونت میکنن !!!! و موهای بچشو به زور کرد تو ! …

جای تامل داره واقعا .. !! متفکر من این آدمو میشناسم .. میدونم این تا 3 سال پیش هرکاااااری بگین کرده بوده … حالا بچشو داره اینطوری بزرگ میکنه !

نمیدونم واقعا این بچه در آینده چه تصوری از خدا توی ذهنش نقش میبنده ! .. نمیدونم آیا خدایی رو که یه بچه 9 ساله رو از موهاش آویزون میکنه رو دوست خواهد داشت یا نه ! نمیدونم چه حسی پیدا میکنه وقتی میبینه همبازی هاش لباس های تیتیش مامانی میپوشن و موهاشونو خرگوشی میبندن چه حسی بهش دست میده … ! تنها چیزی که میدونم اینه که آینده این بچه دوراه  بیشتر نداره … : 1 – یا همینطوری خشک مذهب باقی میمونه وتبدیل میشه به یه موجود عقده ای و افسرده که عین همین بلاهارو سر بچه خودش میاره … 2 – یا اینکه وقتی بزرگ تر شه یهو بر علیه تمام این حصار های زندگیش شورش میکنه و از پدر مادرش متنفر میشه و بر ضد اسلام و مسلمین دست به هر کاری میزنه … !!

الله اعلم !! … منتظر

تنیجه گیری از حرف های بالا : صد رحمت به خانواده خودم بابا ! دیگه اینقدر ازشون شکایت نمیکنم !!

پ.ن 1 = بعد همه میگن چرا از فامیلاتون بدت میاد !!

پ.ن 2 = این آهنگه رو تازه شنیدم .. خیلی دوسمش دارم .. خواستین دانلود کنینش …

پ.ن3 = ما نه تنها خونه خودمونو باغ وحش کردیم .. کم کم داریم فامیل رو باغ وحش میکنیم نیشخند .. خواهرم اینا که رفتن یه کاسکو خریدن امروز .. زیر پای این یکی داییم هم نشستم بره پرنده ای , چرنده ای چیزی بخره .. خونه بدون حیوون که اسمش خونه نیست !! … دِهه !! مشغول تلفن

مدرسه های لعنتی

امشب داشتم همینطوری برای خودم وبلاگ گردی میکردم و کاملا بیخیال 3 تا امتحان فردام شده بودم و هستم !! که یهو برخورد کردم به یه وبلاگ با مضمون اینکه صبح ها سخت از خواب بیدار میشد و اینا .. یاد خودم افتادم .. صبح ها ما همیشه یه دعوای بســـــیار شدیدی توی خونمون برپاست نیشخند از شب قبلش شروع میکنم :

من : مامان ساعت شد 12 . دارم از زور خواب کور میشم .. مانتوم رو میشوری و اتو کنی ؟

مامان : خیر نبینی بچه ! من مانتو های خودم هنوز مونده  .. اما چون خوابت میاد ایراد نداره .. برو بخواب غمت نباشه ..

و منم بوسه این نثار گونه ی مامان میکنم و با چشمانی پر از پیروزی به سمت اتاقم میرم از خود راضی در اتاق رو محکم میبندم و به سمت تختم میرم .. اینجا دو راه داره : 1- یا کتاب میخونم , 2- یا فیلم میبینم … یعنی سخت ترین امتحانا رو هم داشته باشم این ساعت های شب فقط مخصوص خوش گذرونی خودمه ! تا حدودای 3 بیدارم … ساعت 3 هم با چشمایی قرمز نمیفهمم چطوری خوابم میبره …

و اما صبح .. پدر از ساعت 6 پا میشه تا منو ساعت 6:45 بیدار کنه ..  اولین بار که صدا میکنه من همچنان خوابم .. تنها صدایی که ازم در میاد اینه : بازممم ؟؟ ولم کن !!! برو بیرون در رو ببند ! دقت کنین اینو تو خواب میگم !!

دفعه ی دوم لای چشمام رو باز میکنم بابام رو میبینم که از ترس جیغ های سر صبح من دم در اتاق وایساده و صدام میکنه … میگم برو 5 مین دیگه بیا …

دفعه سوم دیگه داد میزنه میگه » به درک .. اصلا نرو » .. منم که رو نیست .. سنگ پای قزوینه ! میگم اوکی پس بزار بخوابم در رو هم ببند !!

دفعه چهارم مامانم میاد و اون دیگه جرئتش از پدر بیشتره از مرز در اتاق میگذره و پتوی گرم رو توی اون هوای سرد با جیغ و داد از روم میکشه منم که ماشا الله با جیغ های مامان موهام سیخ میشه دیگه کلا از خواب میپرم !!

یه دعوا با مامان میکنم که این چه وضعشه .. صبح اول صبخ آدم اعصابش خورد میشه و خلاصه یه لیوان چایی میخورم .. در هنگام چایی خوردن چشمامو میبندم و روی میز به حالت خواب و بیداری در میام که یه جیغ دیگه کافیه که کلا بگم من غلط بکنم دیگه بخوابم !!

و میرسم مدرسه حالا .. اما هیچ چیزی به اندازه اون دست زدن و رق/صیدن اول صبح بچه ها خواب رو از سرمون نمیگیره عینک

میگم خلاصه برنامه ای داریم صبح ها .. تیکه های جالبی هم میام این وسط .. مثلا دوران انت/خابات و اینا بود .. بابام صبح اومده میگه پاشو مدرست دیر شده .. میگم ولم کن من با رییس/ جمهور هماهنگم خنده

اخم دلنشین .. !!

دیروز طبق معمول دسته جمعی 5-6 نفره نشسته بودیم توی حیاط مدرسه و باز هم طبق معمول بچه ها مسخره بازی درمیاوردن و شاد بودیم دور هم .. یهو چشمم خورد به یه دختره که مثل خودم مدرسشو عوض کرده بود و اینجا جزو بچه های جدید بود .. روز اول رفتم باهاش گرم گرفتم ولی از روز های بعد با دوستای خودم بودم همش , خلاصه دیدم تو حیاط نشسته تنهایی داره با نگاه فوق العاده غمگین به دور دست ها نگاه میکنه .. رفتم پیشش نشستم و خلاصه پرسیدم چرا تنهایی .. برگشت گفت امروز فهمیدم » خودم باشم اما تنها باشم خیلی بهتره تا تظاهر کنم یکی دیگم و با همکلاسی هام بگرم » و اینکه اخلاقاشون به من نمیخوره و اینا .. با این حرفش یاد سال گذشته خودم افتادم … گروه داشتیم برا خورمون اما هیچ وقت حس خوبی بینشون نداشتم .. برعکس امسال که اگه مسائل 30 یا 30 رو وارد دوستیمون نکنیم واقعا دوستای خوبی دارم …

خلاصه با هم حرف میزدیم و اینا که یهو یاد بچگیمون افتادیم … دبستان … چقدر دوستی های دبستان قسنگ تر از دوستی های دبیرستان بود .. یادمه توی دبستان من بدون اغراق با تمام بچه های کلاس دوست بودم … اما از دوره راهنمایی به بعد به همه هم کلاسی هام لبخند میزنم و حتی گاهی شوخی هم میکنم اما خیلی هارو از درون دوسشون ندارم .. اون موقع ملاک های دوستی فقط خودمون بودیم اما الان ملاک ها بسیار گسترده شده … خانواده  , عقاید سیاسی اجتماعی , درجه مذهب فرد مقابل , در برخی موارد شغل پدر بچه ها مانع دوستی بقیه باهاشون میشه وغیره …

پس یا وجود این معیار ها واسه ماها دوست خوب کم پیدا میشه … اگه پیداش کردین دودستی بچسبینش ;)

========

ما آدم ها چقدر عجیبیــــــــــــــــم … یعنی 10000 بار هم بگم کم گفتم !!! همیشه توی راه رفتن به مدرسه یه خانومه رو میدیدم وایمستاد واسه تاکسی .. احتمالا شاغل بود .. یعنی هرروز سر ساعت 7:20 میدیدمش .. اینقـــــــــــــــدر اخمو بود که نگو .. مخصوصا منو که میدید اخماش بیشتر میشد  .. همیشه ازش بدم میومد … حالا یه چند روزیه دیگه نمیبینمش .. با اینکه حتی 1 کلمه هم باهاش حرف نزدم اما احساس میکنم دلم براش تنگ شده … خیلی هم تنگ شده … نمیدونم .. اخه 1 ماه هرروز میدیدمش .. به بودنش عادت کرده بودم و الان همیشه موقع رفتن به مدرسه احساس میکنم یه چیزی کمه … یه اخم ! اما یه اخم دلنشین … ! با دلیلی نا معلوم .. ! …….

بی حوصلگی !

پریروز بالاخره داداشم از دبی برگشت .. حصابی خوشحال و خندون ! ..واسه اینکه ویزای انگلیس رو بهش دادن و تا چند وقت دیگه این یکی داداشم هم میره ..

یعنی وحشتناک زندگیم از هم میپاشه ..  برادر اولیم که وقتی ازدواج کرد کلا شخصیتش تغییر کرد.. بعد که واسه درس از ایران رفت دیگه بدتر شد  … این هم که خیلی بهش وابستم داره میره … خواهرم اینا هم که تهرانن و به خاطر کار جدید شوهرش جدیدا2 هفته 1 بار میان کرج  .. با یکی از اعضای خانواده هم که مشکل دارم .. کلا خیلی احساس تنهایی میکنم …

فکر کنم گفته بودم که از همه فامیل بدم میاد .. یعنی هیچ کدوم تفکراتشون شبیه به ما نیست .. مثلا میگم فیلم های هالیوودی زیاد میبینم منو به چشم کافر نگاه میکنن !!! و البته مفسد فی الارض !!!

حالا جالبه همین ها دی وی دی های این مفسد فی الارض رو میگیرن دیگه هم پس نمیدن ها !!!

و البته به مادر این مفسد فی الارض هم رحم نمیکنن .. چون مربی ایروبیکه از دین خارجه !!!

امشب مادرم گفت خیلی وقته از یکی از دایی ها خبر نداریم .. با اینکه دلم ازش گرفته اما بزار یه حالی بپرسم .. یعنی اصلا زد رو آیفون .. همه حرفاش تیکه بود .. خیلی بد حرف زد ..

واقعا بعضی از مردم مثل کاکتوس میمونن .. از دور قشنگن ولی از نزدیک خار دارن .. !

تا حالا منو داداشم دلمون به این بود که خودمون رو داریم .. حالا هم که داریم هی همینطوری همدیگه رو از دست میدیم .. نمیدونم چی بگم دیگه !!

 

==

دیروز رفتم شهر کتاب و نمایشگاه بهمن توی کرج .. کلی کتاب متاب خریدم .. کلا هیچ وقت کتاب ها و رمان های ایرانی نمیخونم مگه چیز های خاص مثل کتاب های شریعتی یا شعر و اینا ..

به خاطر تعریفات یکی از دوستام کتاب » کافه پیانو » رو خریدم , نوشته ی فرهاد جعفری … خیلی کتاب جالبیه .. حس قشنگی داره .. نمیشه گفت فقط داستانه .. یه جوری زندگی نامه خودش هم هست .. خیلی رُکه .. مثلا میگه یه روز دخترم پرسید بابا تو چیکاره ای ؟ منم هیچ جوابی نداشتم بهش بدم .. پس این کتاب رو مینویسم که اگه از دخترم پرسیدن بابات چیکارست حداقل بگه نویسنده !!

یا مثلا میگه قبل از نوشتن این کتاب واسه زدن ریش هام از تیغ های 3 بسته 5 هزار تومان استفاده میکردم … یا جوراب های 3 جفت هزار تومان داشتم !!

کلا پیشنهاد میکنم بخونینش ;)

===

امروز 2 جا رفتم برای تعیین سطح زبان … خیلی کرج مسخرست ..میگم میخوام واسه آیلتس بخونم .. مدرکش رو واسه کاری میخوام .. میگه شما اول زبانه معمولی رو بخون ! بعد که میرم تعیین سطح میدم میگه سطح شما رو نداریم !! یا فقط 20 سال به بالا کلاس میزاریم .. خب مسخره ها اینو زودتر بگین من برم جای دیگه !! حرص میخورما .. !!

 

دیگه همینا دیگه .. چیز دیگه ای به ذهنم خورد میگم بهتون :D

 

 

I’ve got nothing to say !

شاید اندازه نصف صفحه ی اول وبلاگم درد دل نوشتم اینجا .. چیزایی که توی دلم مونده بود .. چیزایی که دارن مثل آب جوشیده توی گلوم قل قل میکنن و منتظرن که پیش یکی بریزمشون بیرون …

اما از اونجای که اکثر کسایی که میان وبلاگم دوسای قدیم من هستن و از اونجایی خیلی آدم بیرون گرایی نیستم پیش دوستام همرو پاک کردم !!

همه درد هام الان هک شده روی دلم … نگران نباش پدر … به هیچ کس نگفتم … آبروتو هیچ جا نبردم … و بعید میدونم جایی هم بگم … !!

فقط اینکه تازه فهمیدم فقط 30 سال نیست که ما بدبخت شدیم … بدبختی ما برمیگرده به 1400 سال پیش !! از 1400 سال پیش کنیز گرفتن و صیغه کردنشون اومد توی ایران .. از 1400 سال پیش جنگ و خون ریزی وارد ایران شد .. از 1400 سال پیش عرب پرستی وارد ایران شد .. از 1400 سال پیش ضد آزادی ها و ضد حقوق بشر ها بوجود , و بعد ها  وارد ایران شدند ..از 1400 سال پیش خدا تبدیل به یک موجود انتقام گیر و عقده ای شد .. از 1400 سال پیش کشتن بقیه آدم ها مجاز شد … و همینطور از 1400 سال پیش واسه تمام این بازی ها کلاه شرعی  درست شد !! دستشون درد نکنه .. کلاه ساز های خوبی هم بودن .. واسه یه عمر مردم رو گول زدن !!

و فقط اینکه من از امروز به بعد فقط به خدا اعتقاد دارم .. اونم اون خدایی که خودم میشناسمش .. خدایی که تمیز و پاکه .. نه خدایی که کثیف و زورگوئه .. !!

و امیدوارم همون خدا کمکم کنه بر مشکلاتم فائق بیام و بتونم ین وضع رو تا حد اقل 3-4 سال دیگه تحمل کنم ………. !!

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.